تبليغاتX
سیب سبز - ...
 

روایت کنند که ملک‌الموت روزی پیش سلیمان داود (ع) شد.
و مردی پیش وی نشسته بود؛ چند بار تیز در وی نگریست و بیرون شد.
گفت : یا رسول الله این مرد که بود که چنین تیز در من نگریست؟
گفت : ملک و الموت بود!
گفت : ترسم که مرا بخواهد برد؛ مرا از دست وی برهان؛
بفرمای تا مرا در ناحیت هندوستان برند تا باشد که مرا باز نیابد.
سلیمان علیه‌السلام باد را بفرمود تا وی را به هندوستان برد.
چون ساعتی بود ملک‌الموت در پیش سلیمان شد.
سلیمان علیه‌السلام گفت : چه سبب بود که تیز در آن مرد نگریستی؟
گفت : عجب می‌داشتم که حق تعالی مرا فرموده بود که جان وی را بردار به هندوستان،
و وی از هندوستان دور بود؛ تعجب می‌کردم که این حال چگونه خواهد بود؟
چون از پیش تو برفتم، به هندوستان شدم، وی را آنجا دریافتم،
جان وی برداشتم...

 

 

+     نارایانا  |