
مردي عزم كرد به ملاقات راهبي برود
كه در نزديكي صومعه بزرگي زندگي مي كرد .
بعد از مدتي سرگرداني در صحرا ، بالاخره مرد تارك دنيا را يافت وپرسيد : 
ميخواهم بدانم اولين گامي كه در طريقت معنوي بايد برداشته شود چيست .
زاهد او را به كنارچشمه كوچكي برد و از او خواست كه به تصويرِ خود در آب بنگرد .
تا مردخواست عكسش را ببيند ، زاهد سنگ هايي درآب انداخت .
مردگفت : اگر به اين كارت ادامه دهي ، نمي توانم تصويرخودم را در آب ببينم .
زاهدگفت : همان طوركه نمي تواني درآب مغشوش عكست را ببيني ،
هرگز نخواهي توانست به جستجوي خدا بروي
درحالي كه دلت از اين جستجو مغشوش است .
اين اولين قدم است .
