تبليغاتX
سیب سبز
من نمي‏گويم زيان كن يا به فكر سود باش
اي ز فرصت بي‏خبر در هر چه هستي زود باش


"بيدل دهلوي"


بسياري از مردم تمام عمر خود را در جزيره‏اي خيالي به نام
«يك روز دست به كار خواهم شد» مي‏گذرانند...


"دنيس ويتلي"

از وبلاگ دوستمان نارایانا

 پ.ن

امید که از این دسته نباشیم

آمین

 

+     مسافر  | 

آرتوراشي Arthur Ashe)قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون

 آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت

كرد به بيماري ايدز مبتلا شد ودربسترمرگ افتاد او از

سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.يكي از

طرفدارانش نوشته بود:چراخدا تورا براي چنين بيماري

دردناكي انتخاب كرد؟           آرتور در پاسخش نوشت:

دردنيا ۵۰ميليون كودك بازي تنيس را آغاز ميكنند.

  ۵ميليون ياد ميگيرند كه چگونه تنيس بازي كنند.

۵۰۰ هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادميگيرند.    ۵۰ هزارنفر پابه مسابقات

 ميگذارند ۵هزارنفر سرشناس ميشوند.   ۵۰  نفربه مسابقات ويمبلدون

 راه پيداميكنند. ۴ نفربه نيمه نهائي ميرسند.و دونفر به فينال.....

وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

 هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

 وامروز هم كه ازاين بيماري رنج ميكشم هرگز نميگويم خدايا چرا من؟

 

 

+     مسافر  | 

سلام
میشود یک شوخی با مدیر کرد؟
ما کم کاریم ؟ قبول کردیم
اما متن پست قبل نشان دهنده کم لطفی مدیر هم بود
مدیر نمیداند من مدتهاست از نام رهگذر به نام مسافر تغییر نام داده ام
این یعنی چه؟ کمترین معنیش اینه که از اعضا بیخبرن ا کم خبرن؛ درسته؟

و اما مطلبی که میخوام تو این پست بذارم  :

شکستن لیلی کاسه‌ی مجنون را و رقص کردن وی از ذوق آن

چون یک چندی بر این برآمد

دودش ز دل حزین برآمد

بگرفت به کف شکسته‌جامی

می‌زد به حریم دوست گامی

آن دلشده چون رسید آنجا،

صد دلشده بیش دید آنجا

بر دست گرفته کاسه یا جام

در یوزه‌گرش ز خوان انعام

هر کس ز کف چنان حبیبی

می‌یافت به قدر خود نصیبی

مجنون از دور چون بدیدش

عقل از سر و، جان ز تن رمیدش

چون نوبت وی رسید، بی‌خویش

آورد او نیز جام خود پیش

لیلی وی را چو دید و بشناخت

کارش نه چو کار دیگران ساخت

ناداده نصیب از آن طعام‌اش

کفلیز زد و شکست جامش

مجنون چو شکست جام خود دید

گویا که جهان به کام خود دید

آهنگ سماع آن شکست‌اش

چون راه سماع ساخت مست‌اش

می‌بود بر آن سماع، رقاص

می‌زد با خود ترانه‌ای خاص

کالعیش! که کام شد میسر!

عیشی به تمام شد میسر!

همچون دگران نداد کامم

وز سنگ ستم شکست جامم

با من نظری‌ش هست تنها

ز آن جام مرا شکست تنها

صد سر فدی شکست او باد!

جانها شده مزد دست او باد!

جامی

 

+     مسافر  | 

من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟

نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟

چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟

من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟

جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم

از پی دوستی تو به بلا افتادم

حاصلم از غم عشق تو نه بجز خون جگر

من بیچاره به عشق تو کجا افتادم؟

پایمردی کن و از روی کرم دستم گیر

که بشد کار من از دست و ز پا افتادم

تا چه کردم، چه گنه بود، چه افتاد، چه شد؟

چه خطا رفت که در رنج و عنا افتادم؟

چند نالم ز عراقی؟ چه کند بیچاره؟

که درین واقعه‌ی بد ز قضا افتادم



 

+     مسافر  | 



من ، مستم.
من، مستم و ميخانه پرستم.

راهم منماييد،
پايم بگشاييد!

وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
              هم‌نفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
         خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.

در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.

فرياد رسا!
          در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين

با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!
هشدار!
      كه من مست مي هر شبه هستم.


سیاوش کسرایی

 

+     مسافر  | 

در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"

جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!"

شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.

شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟!"

 

+     مسافر  | 

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت: (( يا رسول الله!گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است؟ )) پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، راه توبه بر همگان، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى . ))
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص)رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت:
((يا رسول الله!آن هنگام كه معصيت مى‏كردم، خداوند، مرا مى‏ديد؟ ))
پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، مى‏ديد )) مرد حبشى، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت: (( توبه، جرم گناه را مى‏پوشاند؛ چه كنم با شرم آن؟ )) در دم نعره‏اى زد و جان بداد .
- برگرفته از: عزالى، ترجمه احياء علوم الدين، ربع منجيات، كتاب توبه، ص 43؛ همو، كيمياى سعادت، به كوشش و تصحيح حسين خديو جم، ص 654 . ?

 

+     مسافر  | 



مهمانی شروع شده 

مراقب باشیم

یه کم پیش میزبان حیا کنیم

سفره رو آوردن تو خونه تک تکمون

زشته نریم سفره

تو این مهمانی فقط با قلب خالص و بی ریا میشه شرکت کرد

حیفه شرکت نکنیم

پاک کردن دل سخته ولی می ارزه

بسم الله ...

دعا کنیم همه بتونن شرکت کنن



 

+     مسافر  | 

روایت است كه خدای تعالی به حضرت داوود وحی فرمود: ای داود، همواره در تاریكی شب استغفار كن، كه هر كس وقتی مردم خوابند، تنها برای من به نماز بایستد، فرشتگانم را فرمان دهم تا برای او استغفار كنند و بهشت ویژه من او را آرزو كند و هر تر و خشكی برای او دعا خواند.

میرزا جواد ملكی تبریزی، رساله لقاء الله: ص 129.

 

+     مسافر  | 


ناراحت بودم که نمک خوردن و نمکدان شکستن میدیدم اما خوب که نگاه کردم دیدم هر چه باشم از خدا که بالاتر نیستم .بشر سالهاست که دارد نمک میخورد و نمکدان میشکند
خجالت کشیدم نزد خدا از این گروه گله کنم ؛ چون حتما اگر دیدنی بود لبخند خدارا میدیدم و اشاره اش به نمکدانهای شکسته دوروبرش  که بندگانش در محضر و سرای او شکسته اند

 

+     مسافر  | 

بهترین عبارات برای حل یك اختلاف این است: " شاید من اشتباه می كنم". اغلب هم همین طور است ، این را باور كنید.

 

+     مسافر  | 

 

 

+     مسافر  | 



مردي عزم كرد به ملاقات راهبي برود
كه در نزديكي صومعه بزرگي زندگي مي كرد .
بعد از مدتي سرگرداني در صحرا ، بالاخره مرد تارك دنيا را يافت وپرسيد :
مي‌خواهم بدانم اولين گامي كه در طريقت معنوي بايد برداشته شود چيست .
زاهد او را به كنارچشمه كوچكي برد و از او خواست كه به تصويرِ خود در آب بنگرد .
تا مردخواست عكسش را ببيند ، زاهد سنگ هايي درآب انداخت .
مردگفت : اگر به اين كارت ادامه دهي ، نمي توانم تصويرخودم را در آب ببينم .
زاهدگفت : همان طوركه نمي تواني درآب مغشوش عكست را ببيني ،
هرگز نخواهي توانست به جستجوي خدا بروي
درحالي كه دلت از اين جستجو مغشوش است .
اين اولين قدم است .


 

+     مسافر  | 

به نام خدا

هزار دشمنـم ار مي‌کنند قصد هـلاک
گرم تو دوستي از دشمـنان ندارم باک
مرا اميد وصال تو زنده مي‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک
نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات
بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زني به کـه ديگري مرهـم
و گر تو زهر دهي به کـه ديگري ترياک
بـضرب سيفـک قتـلي حياتـنا ابدا
لان روحي قد طاب ان يکون فداک
عنان مپيچ که گر مي‌زني به شمشيرم
سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تويي هر نـظر کـجا بيند
به قدر دانش خود هر کسي کند ادراک
بـه چشم خلق عزيز جهان شود حافظ
کـه بر در تو نهد روي مسکنت بر خاک

 

 

+     مسافر  | 

يک سقا دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر ميله آويزان مي‌کرد و روي شانه هايش مي‌گذاشت.در يکي از کوزها ترک کوچکي داشت که نصف آب کوزه خالي مي‌شد و کوزه سالم تمام آب را به خانه ارباب ميرساند.
به مدت 2سال اين کار ادامه داشت و سقا فقط 1 و نيم کوزه آب براي اربابش ميبرد.کوزه سالم به موفقيت خود افتخار مي‌کرد و کوزه شکسته از اينکه در خود نقص داشت شرمنده بود.

روزي در کنار رودخانه کوزه شکسته به سقا گفت : من از خودم شرمنده‌ام و ميخواهم از تو معذرت خواهي کنم.سقا پرسيد : از چه چيزي شرمنده هستي ؟ کوزه گفت : در اين 2 سال من فقط توانسته ام نيمي از کاري را که بايد انجام مي دادم انجام دادم.چون ترکي که در من بود باعث مي شد که تو به نتيجه مطلوب نرسي.

سقا دلش به حال کوزه سوخت و گفت در راه بازگشت به خانه، به گل هاي کنار جاده دقت کن.
در حين بالا رفتن از تپه کوزه شکسته خورشيد را نگاه کردکه چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي‌کرد.چون باز هم نيمي از آب نشت کرده بود.براي همين دوباره از صاحبش عذر خواهي کرد.سقا گفت که من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم.من در کناره راه گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رود خانه بر مي‌گشتيم تو به آنها آب ميدادي.بدون وجود تو خانه ارباب تا اين حد زيبا نمي شد.
منبع:http://mavara.parsiblog.com/#334461

 

+     مسافر  | 

 

خدا را بخوانيد و به‌ اجابت‌ دعاي خود يقين‌ داشته‌ باشيد و بدانيد كه‌ خداوند دعا را از قلب‌ غافل‌ بيخبر نميپذيرد

كنز العمال‌ ، ج‌ 2 ، ص‌ 72 ، ح‌ 3176

 

بيشتر بهشتيان‌ ، افراد ساده‌ و بينيرنگ‌ هستند

كنز العمال‌ ، ج‌ 14 ، ص‌ 467 ، ح‌ 39283

 

 

 

 

+     مسافر  | 

چنان كه حضرت صادق (عليه السلام) از پدرانش از اميرالمؤمنين(عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت مى كند :

اَربَعةٌ لاَ تُرَدُّ لَهُم دَعوةٌ وَتُفَتَّحُ لَهَا أَبوابُ السَّماءِ وَتَصِيرُ إلى العَرشِ : دُعاءُ الوَالِدِ لِوَلَدِهِ ، وَالمَظلومِ عَلى مَن ظَلَمَهُ ، وَالمُعتَمرِ حَتّى يَرجِعَ ، وَالصّائِمِ حَتّى يُفْطِرَ(2) .

چهار نفر دعايشان رد نمى شود ، و درهاى آسمان به روى دعايشان باز است و دعايشان تا عرش انتقال مى يابد :

دعاى پدر براى فرزندش ، دعاى ستمديده بر ضد ستمكارش ، دعاى عمره دار تا به وطنش باز گردد ، دعاى روزه دار تا افطار كند 

منبع

 

+     مسافر  | 


سرى سقطى ، صوفى و عارف مشهور بغداد است . نود و هشت سال عمر كرد و در سال 251 ه .ق درگذشت . در طريقت او، محبت و شوق بسيار مهم و كارساز است . جنيد بغدادى ، عارف نامدار اسلامى و خواهر زاده او، وصيت كرده بود كه او را در قبر سرى سقطى دفن كنند.
نقل است كه يك بار، يعقوب عليه السلام را به خواب ديد . گفت :
اى پيغمبر خدا!اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداخته اى ؟ چون تو را محبت به خدا، كامل است ، حديث يوسف را از ياد ببر.
ندايى به درون او رسيد كه باش تا بنگرى . و جمال يوسف (ع ) را به او نماياندند . نعره اى زد و بى هوش افتاد . سيزده شبانروز بى عقل افتاده بود و چون به عقل باز آمد، گفتند: اين جزاى آن كس است كه عاشقان را ملامت كند .
(71) 

 

+     مسافر  | 

هفت باور مرموز که موجب موفقيت مي شود

اينگونه بيانديش !!

راه موفقيت اين است که هدفمان را بدانيم، دست به عمل بزنيم، بدانيم که به چه نتايجي دست يافته ايم و قدرت انعطاف و تغيير پذيري داشته باشيم. يعني بدانيم چه مي خواهيم و براي رسيدن به آن وارد عمل شويم و با توجه به موفقيت در رفتارمان ،تغييرات مهم را ايجاد کنيم. در مورد اعتقادات و باورها نيز چنين است. بايد باورهايي را بيابيد که شما را دلگرم کند و به مقصودي که مي خواهيد برساند.

 

اين هفت باور به ما يادآور مي شود که هر قدر به چيزي معتقد باشيم ، باز هم لازم است که دريچه هاي ذهن خود را به روي عقايد و امکانات ديگر باز بگذاريم و هميشه براي يادگيري مطالب تازه تر آمادگي داشته باشيم.

 

با پذيرفتن اين هفت باور به موفقيت خواهيد رسيد ولي به ياد داشته باشيد که تنها انجام اين هفت باور و عقيده نيست که باعث موفقيت مي شوند. اما شروع خوبي است.

 

باور اول: هر حادثه داراي دليل و مقصودي است که به مصلحت ماست.

تمام افراد موفق توانايي عجيبي دارند و در هر موقعيت به امکانات موجود و نتايجي که ممکن است از آن حاصل شود توجه مي کنند و سريع آن وضعيت را در جهت مثبت و به نفع خود به کار مي گيرند. از طرفي اعتقاد دارند اگر به دنبال نتيجه ي مثبت هستند، بايد آن را عملاً انجام دهند.

 

باور دوم: چيزي به نام شکست وجود ندارد.

شکسپير مي گويد: ترديدها به ما خيانت مي کنند. ما را از کوشش برحذر مي دارند و از پيروزي هايي که به احتمال زياد نصيب ما خواهد شد محروم مي سازند.

 

هرآن چه بشر آموخته از طريق آزمايش و خطا بوده است. بزرگ ترين عامل بازدارنده ي مردم، ترس از شکست است.انسان ها تنها از طريق اشتباه به موفقيت مي رسند.

 

هر گاه در زندگي، کاري را انجام داده ايم اگر فکر کنيم که تجربه اي به دست آورده ايم بهتر از آن است که فکر کنيم شکست خورده ايم.

 بايد به پديده هاي زندگي با ديد تجربه نگاه کنيم.

باور سوم: مسووليت هر اتفاقي را به گردن بگيريد.

يکي از صفات مشترک ميان رهبران بزرگ و افراد موفق اين است که فکر مي کنند دنياي خودشان را خودشان مي سازند. آن ها هميشه مي گويند: مسووليت کاري را که انجام مي دهم ، مي پذيرم.

 

باور چهارم: براي بهره بردن از چيزي شناخت کامل آن لازم نيست.

افراد موفق معتقدند براي اين که چيزي را مورد استفاده قرار دهند لزومي ندارد همه چيز را درباره ي آن بدانند. هميشه توجه دارند که چه اندازه اطلاعات مورد نياز آن هاست و هميشه مي دانند که به چه چيزهايي احتياج ندارند و بايد در وقت خست نشان بدهند و بدانند که به دست آوردن اطلاعات کامل هيچ گاه امکان پذير نخواهد بود.

 

باور پنجم: بزرگ ترين سرمايه ي شما ديگرانند.

افرادي که به بهره وري رسيده اند تقريباً بدون استثنا داراي حس قوي احترام و تحسين نسبت به ديگران هستند. هيچ موفقيت پايداري بدون احساس صميميت و يگانگي با مردم به وجود نمي آيد. راه موفقيت تشکيل گروه موفق و همکاري با يکديگر است.

 

باور ششم: کار، نوعي تفريح است.

مارک تواين مي گويد: "راز موفقيت آن است که شغل را جزو تفريحات خود قرار دهيد." افراد موفق همين کار را مي کنند. آن ها ديوانه وار کار مي کنند. زيرا کار، آن ها را به شوق مي آورد. در زندگي کار را به بازي تبديل کنيد. (تا به حال بررسي کرده ايد که چرا يک کودک از صبح تا شب بازي مي کند ولي خسته نمي شود)

 

باور هفتم: هيچ توفيق پايداري، بدون پشتکار به دست نمي آيد.

افراد موفق به نيروي پشتکار ايمان دارند.

 اگر به افراد موفق بنگريد، مي بينيد که آن ها لزوماً بهتر، باهوش تر، سريع تر و قوي تر از ديگران نبوده اند، بلکه پشتکار بيشتري داشته اند.

افراد موفق مي خواهند به هر قيمتي که شده موفق شوند. البته اين را بايد مد نظر داشت که موفقيت به بهاي لطمه زدن به ديگران نيست.

منبع

 

 

+     مسافر  | 

مرجع بزرگ حضرت
آية الله العظمى بهجت ادام الله ظله العالى در پاسخ به سؤ ال يكى از مسئولين حزب الله در مورد چگونگى امكان تشرف به محضر مقدس ‍ حضرت بقية الله اعظم فرمود:
راه رسيدن به حضرت ، ياد دائم آن بزرگوار است ، ياد دائم و عدم غفلت لحظه اى از آن حضرت ، آدمى را به محضر آن حضرت مى رساند. ياد دائم حضرت ، كار مشكلى نيست حتى از تنفس فيزيكى بدن نيز آسانتر است . ولى همت مى خواهد. انسان عاشق حضرت ، پس از توجه دائم همانند رسيدن به بلوغ ، خود را طورى ديگر مى يابد.
(29)

منبع

 

+     مسافر  | 

محمّد بن عجلان ثروتش را از دست داد و به شدّت فقير شد و مقدار زيادى نيز بدهكار شد. بالاءخره به فكر افتاد كه پيش حاكم مدينه كه از خويشاوندانش بود، برود و از نفوذ او استفاده كند. در بين راه ، به پسر عموى امام صادق (ع) رسيد، پس از سلام و احوال پرسى ، پسر عموى امام از او پرسيد: كجا مى روى ؟
محمد گفت : مقدار زيادى بدهى دارم ، و پيش امير مى روم تا كارم را اصلاح كند. پسر عموى امام گفت : از پسر عمويم حضرت امام جعفر صادق (ع) چند حديث قدسى شنيده ام كه مى خواهم برايت نقل كنم .
خداوند مى فرمايد: به عزّت و جلالم سوگند كسى كه به غير من اميدوار باشد اميدش را قطع مى كنم . و نيز مى فرمايد: واى بر اين بنده ، او بدون اينكه ما را بخواند، و از ما بخواهد، نعمت هاى خود را به او عطا نموديم ، آيا اگر ما را بخواند و درخواستى نمايد، خواسته اش را رد مى كنيم ؟
ما عَدَم بوديم ، تقاضامان نبود
لطف حق ناگفته ما مى شنود

آيا تو گفتى خدايا چشم مى خواهم كه خداوند به تو چشم داد؟ آيا وقتى خداوند به تو گوش و دهان و دست و پا داد، تو آنها را از خداوند خواسته بودى ؟ محمد كه اين احاديث را براى اولين مرتبه مى شنيد، با اشتياق گفت : دوباره آنها را برايم بخوان .
پسر عموى امام صادق (ع) دوباره احاديث را خواند. و محمد با دقّت به آن گوش فرا داد. بالا خره فرمايش خداوند در او اثر كرد. و گفت : به خداوند اميدوار شدم و كارم را به او واگذار كردم .
اين را گفت و راهش را كج كرد و به خانه بازگشت . طولى نكشيد كه گرفتاريهايش بر طرف گرديد و قرض هايش پرداخته شد.

منبع :زبده القصص/علی میر خلف زاده

 

+     مسافر  | 

گذشت و بردبارى

لقب «كاظم‏» براى حضرت گوياى همين خصلت و شهرت ايشان به‏فرو خوردن خشم و غضب است. ابن حجر عسقلانى; دانشمند و محدث اهل سنت مى‏نويسد: «موسى كاظم، وارث علوم پدر و داراى فضل و كمال او بود. در پرتو گذشت وبردبارى فوق‏العاده‏اى كه در رفتار با مردم نادان از خود نشان داد، كاظم لقب‏يافت...»

نمونه‏اى از بردبارى حضرت

مردى در مدينه با دشنام و توهين امام‏عليه‏السلام را آزار مى‏داد. برخى از ياران امام (ع) پيشنهاد كردند او را از ميان‏بردارند. اما امام (ع) آنان را از اين كار منع كرد. و از محل كار او درمزرعه‏اى بيرون مدينه بود، پرسيد آنگاه به چهارپايى سوار شد و خود را به مزرعه‏او رساند. مرد با ديدن امام فرياد مى‏زد زراعت مرا پايمال نكن! اما حضرت‏اعتنايى نكرد و همچنان جلوتر مى‏آمد. وقتى روبروى مرد كشاورز رسيد، پياده شد وبا گشاده‏رويى پرسيد: براى اين مزرعه چقدر خرج كرده‏اى؟ گفت: صد دينار. فرمود: اميدوارى چقدر سود نصيب تو شود؟ گفت: دويست دينار. حضرت سيصد دينار به او داد و فرمود: زراعت هم از آن خودت; بدان آنچه را كه‏اميدوارى برداشت كنى، خدا به تو خواهد رسانيد. آن مرد بى‏درنگ از جا برخاست و سر امام كاظم (ع) را بوسيد و با نهايت پوزش ازامام خواست گناهش را ناديده بگيرد. امام (ع) تبسمى كرد و بازگشت ... روز بعد آن شخص در مسجد نشسته بود كه امام وارد شد. تا نگاه مرد به امام (ع)افتاد، گفت: خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خود را در كدام خاندان قرار دهد. دوستان باشگفتى پرسيدند كه داستان چيست؟ تا ديروز به امام دشنام مى‏گفتى. اودوباره امام (ع) را دعا كرد و با دوستانش به ستيزه برخاست. امام (ع) از يارانش پرسيد: كدام بهتر است; نيت‏شما يا رفتار من؟

سایت رهپویان

 

+     مسافر  | 

وقتي خداوند براي بنده‌اي نيكي خواهد ، وي را در كار دين‌ دانا و به‌ دنيا بي اعتنا سازد و عيوب‌ وي را بدو بنماياند

كنز العمال‌ ، ج‌ 10 ، ص‌ 137 ، ح‌ 28689

چه قدر به دنیا توجه داریم؟

چه قدر زرق و برق زندگی برامون مهمه؟

چه قدرت قدرت و ثروت برامون مهمه؟

چه قدر از دینمون میدونیم؟

چه قدر از آخرت می دونیم؟

چه قدر بفکر آخرتیم؟

چه قدر آخرتمونو جدی گرفتیم؟

چه قدر......................

 

 

+     مسافر  | 

وقتى به دل داغ برادر ماند و زينب
يك كربلا غم در برابر ماند و زينب
وقتى شهادت حرف آخر را رقم زد
غمنامه تنهاى بى سر ماند و زينب
وقتى خزان بر سرخى آلاله ها زد
صحرايى از گل هاى پرپر ماند و زينب
وقتى كه آتش با قساوت همزبان شد
در خيمه ها توفان آذر ماند و زينب
وقتى غزالان حرم هر سو رميدند
موى پريشان ، ديده تر ماند و زينب
وقتى فضا خالى شد از پرواز ياران
يك آسمان بى كبوتر ماند و زينب
تا كربلا در كربلا مدفون نگردد
در نينوا فرياد آخر ماند و زينب
ديديم جاى گريه ، جاى ناله كردن
((
قد قامت )) غوغاى ديگر ماند و زينب
دست على از آستينش شد نمايان
روح شجاعت هاى حيدر ماند و زينب
هنگامه اى ديگر به پا شد كربلا را
اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زينب
تكميل نهضت در بيانش جلوه گر شد
وقتى پيام خون رهبر ماند و زينب

 

 

+     مسافر  | 

وقتي در انجمني كه‌ تو هستي درباره‌ کسی بد ميگويند آن‌ فرد را ياري كن‌ و آن‌ گروه‌ را از

بدگويي بازدار و از آنجا برخيز

 

كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 586 ، ح‌ 8028

 

+     مسافر  | 

اى فرستاده (خدا)! آنها كه در مسير كفر شتاب مى‏كنند و با زبان مى‏گويند: «ايمان آورديم» و قلب آنها ايمان نياورده، تو را اندوهگين نسازند! و (همچنين) گروهى از يهوديان كه خوب به سخنان تو گوش مى‏دهند، تا دستاويزى براى تكذيب تو بيابند؛ آنها جاسوسان گروه ديگرى هستند كه خودشان نزد تو نيامده‏اند؛ آنها سخنان را از مفهوم اصليش تحريف مى‏كنند، و (به يكديگر) مى‏گويند: «اگر اين (كه ما مى‏خواهيم) به شما داده شد (و محمد بر طبق خواسته شما داورى كرد،) بپذيريد، وگرنه (از او) دورى كنيد!» (ولى) كسى را كه خدا (بر اثر گناهان پى‏درپى او) بخواهد مجازات كند، قادر به دفاع از او نيستى؛ آنها كسانى هستند كه خدا نخواسته دلهايشان را پاك كند؛ در دنيا رسوايى، و در آخرت مجازات بزرگى نصيبشان خواهد شد.

سوره مائده آيه 41

 

نکنه ما جزء گروههایی باشیم که داریم بزبان میگیم ایمان داریم ولی عملا داریم راه کفر رو میریم

نکنه غافلیم از اینکه داریم بر خلاف دستور خدا عمل میکنیم

نکنه داریم از خدا دور میشیم و خیال میکنیم که نزدیکیم

بهتر نیست یه بار بشینیم اعمالمونو محاسبه کنیم ببینیم کجایییم و چه قدر به خدا نزدیکیم؟

پس بسم الله

بیاییم تو ماه رجب اینکارو بکنیم

چون ممکنه خیلی دیر بشه

یادمون باشه مرگ ناگهانی میاد و خبر نمیکنه

نکنه وقتی مرگ میاد سراغمون چیزی نداشته باشیم با خودمون ببریم اونور

و دست خالی بریم

بیاییم برای همدیگه دعا کنیم

دعا کنیم خدا هدایتمون کنه و در مسیر خودش قرارمون بده

آمین

 

+     مسافر  |