زندگی کتابی ست پرماجرا
پس هیچوقت آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز....
بسم الله الرحمن الرحیم
- توجه به كودك
ادامه دارد.......................
لطفا روی ادامه مطلب کلیک فرمائید:
روایت کنند که ملکالموت روزی پیش سلیمان داود (ع) شد.
و مردی پیش وی نشسته بود؛ چند بار تیز در وی نگریست و بیرون شد.
گفت : یا رسول الله این مرد که بود که چنین تیز در من نگریست؟
گفت : ملک و الموت بود!
گفت : ترسم که مرا بخواهد برد؛ مرا از دست وی برهان؛
بفرمای تا مرا در ناحیت هندوستان برند تا باشد که مرا باز نیابد.
سلیمان علیهالسلام باد را بفرمود تا وی را به هندوستان برد.
چون ساعتی بود ملکالموت در پیش سلیمان شد.
سلیمان علیهالسلام گفت : چه سبب بود که تیز در آن مرد نگریستی؟
گفت : عجب میداشتم که حق تعالی مرا فرموده بود که جان وی را بردار به هندوستان،
و وی از هندوستان دور بود؛ تعجب میکردم که این حال چگونه خواهد بود؟
چون از پیش تو برفتم، به هندوستان شدم، وی را آنجا دریافتم،
جان وی برداشتم...
بسم الله الرحمن الرحیم
احساس ما
سرد باشد چون دل کافر همه اخبار ما
زین سبب درگیر باشد روز وشب افکار ما
روزهاچون خسته دل گردیم ؛ ازما ومنی
لاجرم بر هم زنیم عالم ؛به یک پرگار، ما
لطف حق اید همیشه در بر وپهلوی دل
غافلیم چون کودکان ،ازگردش اقمار، ما
اتش طورگر فروزد، بر بروبالای جان
چون نداریم ،چشم دل ، درهم شوداسرار ما
ذوق سرمد گرشبی ریزان شود برجان دل
ذره وار در چرخ ائیم ،بر شویم ، در کار، ما
عشق ومهجوری چوپیچد،یک زمان درپای دل
مست ولا یعقل رویم ،هرشب، در انظار ما
زائرا ،چون خلوت شب اید ومستی به سر
اتشی از جان بیفروز، خوش کند افکار ما
زائر
منبع :
![]()
بسم الله الرحمن الرحیم
گربخواهی برنشینی در بهشت
غرق ارامش شوی اندر سرشت
پاک طینت ،روح نواز گردد دلت
ازهمه عالم سرترگرددسرت
علم وتقوا کن با هم قرین
تا که یزدانت بگویدت افرین
گوهر تقوا چو با علم گرددرفیق
صاحب خودرا رهاند از غریق
علم چون چراغ اندرره است
تقوا چون زره اندر تن است
مکرهای شیطان چون تیغ کین
گر فرود اید به تن در این زمین
علم تابان نماید دشمنت
تقوا ز کید وارهاند ان تنت
این تن دل گر شود پر الام ودرد
تا قیامت ،مخزن درد است ودرد
حاصل این چند روز دنیا
گر به قران گوش کنی گردد طلا
این طلا با ان طلا کلی ره است
این طلای جان بود ان ابتر است
چشم دل گر بازکنی در این جهان
کامرانی را بجویی هر زمان
مشکل کارت به دنیا حل شود
جایگاهت در بهشت ایمن شود
زائرار لطف خدا باشد مدد
مشکل دنیا وعقبی حل شود
زائر

مردي عزم كرد به ملاقات راهبي برود
كه در نزديكي صومعه بزرگي زندگي مي كرد .
بعد از مدتي سرگرداني در صحرا ، بالاخره مرد تارك دنيا را يافت وپرسيد : 
ميخواهم بدانم اولين گامي كه در طريقت معنوي بايد برداشته شود چيست .
زاهد او را به كنارچشمه كوچكي برد و از او خواست كه به تصويرِ خود در آب بنگرد .
تا مردخواست عكسش را ببيند ، زاهد سنگ هايي درآب انداخت .
مردگفت : اگر به اين كارت ادامه دهي ، نمي توانم تصويرخودم را در آب ببينم .
زاهدگفت : همان طوركه نمي تواني درآب مغشوش عكست را ببيني ،
هرگز نخواهي توانست به جستجوي خدا بروي
درحالي كه دلت از اين جستجو مغشوش است .
اين اولين قدم است .
