از امام عبدالرحمان اَكّاف – رحمة الله علیه _ پرسیدند كه :
كسی كه قرآن می خواند و نمی داند كه چه می خواند ، آن را هیچ اثری بود ؟
گفت : كسی كه دارو می خورد و نمی داند كه چه می خورد ، اثر می كند .
قرآن چگونه اثر نكند ؟
بلكه بسی اثر كند !
چه رسد كه داند چه می خورد !
تذكرة الاولیاء


علاج ما، اصلاح نفس است
بسم الله الرحمن الرحیم
ما می خواهیم هر چه دلمان می خواهد بکنیم، اما دیگران حق ندارند، به ما اسائه ای بکنند؛ ما خودمان، به نزدیکانمان، دوستانمان، هر چه بکنیم، بکنیم، اما دیگران، دشمنان، حق ندارند به ما اسائه ای بکنند.
آخر ما اگر خودمان را درست بکنیم، خدا کافی است، خدا هادی است. ما خودمان را نمی خواهیم درست بکنیم، اما از کسی هم نمی خواهیم آزار ببینیم. آنهایی که طبعشان آزار است، کار خودشان را می کنند، مگر اینکه یک کافی و یک حافظ جلوگیری بکند.
ما می خواهیم اگر دلمان خواست دروغ بگوییم، اما کسی به ما حق ندارد دروغ بگوید؛ ما ایذاء بکنیم دوستان خودمان را، خوبان را، اما بدها حق ندارند به ما ایذاء بکنند.
بابا با خدا بساز، کار را درست می کند. چرا در خلوت و جلوت، دلت هر چه می خواهد می کنی؟
[ اینجا] دار امتحان است، شما در فکر این باشید که خودتان را اصلاح بکنید، ما بین خودتان و خدایتان عایقی، مانعی پیدا نشود. اگر اصلاح کردید، رفع مانع کردید بین خودتان و خدا و وسائط [ انبیاء و اوصیاء] خدا اصلاح می کند ما بین شما و خلق.
حالا که این کارها را کرده ایم، باید توبه بکنیم، باید تضرع کنیم، با آن باب عالی و باب اعلی، باید به سوی او برویم [تا] ما را نجات بدهد، اول از شر خودمان و داخله خودمان، بعدها از شر خارجیها « أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک » این شهوات، این غضبهای بیجا، این شهوات بیجا، همه اش جنود شیاطین اند، جنود کفارند اینها، که در داخله خود آدم [هستند].
بالاخره، حالا که کار را به اینجا رساندیم، خودمان می دانیم دوایش استغفار است،[آیا استغفار] می کنیم؟
چاره ای نیست از اینکه باید به سوی خدا برویم، اگر به سوی خدا نرفتیم موانع هم اگر رفع بشود، موقتاً رفع می شود، دائماً رفع نمی شود.
با اعتراف به اینکه عمل از خودمان است که به سر ما آمده و می آید، تا خودمان را اصلاح نکنیم و با خدا ارتباط نداشته باشیم، با نمایندگان خدا ارتباط نداشته باشیم، کارمان درست نمی شود؛ امروز تا فردا، تا پس فردا، این که کار نشد.
تا رابطه ما با ولی امر، امام زمان صلوات الله علیه قوی نشود، آیا کار ما درست می شود بدون اصلاح نفس؟ آیا همین اینهایی که هستیم، آیا می شود تا خودمان را اصلاح نکنیم کار درست بشود؟
ما از خودمان هم باید بترسیم. حالا الحمدلله پیش نیامده چنین قضیه ای که بما بگویند یک چیزی که خواب هم نمی بینی به تو می دهیم، بعد هم بلدند چه جوری بگیرند از دست ما به چند برابر.
بابا بترس برای دین، بترس برای خدا، افسار خودت را نده به کسی که نمی شناسی، او را معیت نکن، کاملاً دور خودت را حفظ کن.
حالا ما این همه قضایا را می بینیم باز هم نمی ترسیم از کسی! آیا توکل ما بر خدا زیاد است یا قوت ایمان ما زیاد است!! آری کسی نمی تواند ما را گول بزند!! بابا، از دوستان شما به شما مواصلت می کنند. نه از دشمنهای شما.
در خلوتمان با خدا، تضرعاتمان، توبه مان، نمازهایمان، عباداتمان، مخصوصاً دعای شریف « عظم البلاء و برح الخفاء » را بخوانیم؛ از خدا بخواهیم برساند صاحب کار را؛ با او باشیم. حالا اگر رساند؛ اگر نرساند، دور نرویم از کنار او، از رضای او دور نرویم. او می بیند، او می داند حرفهایی که ما به همدیگر می زنیم. او عین الله الناظره [است] و جلوتر از ماها می شنود حرف ما را؛ بلکه خودمان که حرف می زنیم این صدا از لب می آید به [طرف] گوش، فاصله ای دارد، او جلوتر از این فاصله، حرف خودمان را می شنود، از خودمان، کلام خودمان را؛ آن وقت [آیا] ما می توانیم کاری بکنیم که او نفهمد؟ می توانیم کاری بکنیم که او نداند؟
« والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »


روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد
كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.
از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.
روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است
و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.
تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.
به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.
دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.
پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ،
فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب
برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.
پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :
«چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .
دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.
مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.»
پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.
پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات
به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ،
متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ،
جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.
هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده
برق عجيبي در چشمانش درخشيد.
بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.
لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.
در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت
تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.
از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد
و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.
به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.
گوشه صورتحساب چيزي نوشت.
آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.
مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.
سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.
چيزي توجه اش را جلب كرد.
چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
یا علی ...
در قرن پیش ، جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروف لهستانی ، حافظ اعیم را ببیند. جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی ، در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن ، فقط میز ونیمکتی در اتاق دیده می شد .
جهانگرد پرسید :لوازم منزل تان کجاست ؟
حافظ گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد پاسخ داد : اما من این جا فقط مسافرم.
روحانی گفت : من هم همین طور.
منبع وبلاگ:قصه هایی برای پدران و فرزندان نوه ها
شنیدند كه رابعه عدویه – رحمة الله علیها – در مناجات می گفت :
الهی ! مرا از دنیا هر چه قسمت كرده ای به دشمنان خود ده
و از آخرت ، هر چه قسمت كرده ای به دوستان خود ده
كه مرا تو بسی !
الهی ! كار من و آرزوی من در دنیا ، از جمله ی دنیا ، یادت بس !
و در آخرت ، از جمله ی آخرت ، لغایت بس !
از من این است كه گفتم ؛
تو هر چه می خواهی ، می كُن !
تذكرة الاولیاء
خدا را بخوانيد و به اجابت دعاي خود يقين داشته باشيد و بدانيد كه خداوند دعا را از قلب غافل بيخبر نميپذيرد
كنز العمال ، ج 2 ، ص 72 ، ح 3176
بيشتر بهشتيان ، افراد ساده و بينيرنگ هستند
كنز العمال ، ج 14 ، ص 467 ، ح 39283
لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد
كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند.
سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري،
در زندگي اش چيزي درست به نظر نمي آمد
حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.
يك روز عصر،
دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد،
گفت : "واقعاً عجيب است.
درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي،
زندگي ات بدتر شده.
نمي خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني،
هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد.
او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي اش آمده است.
اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد،
شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت.
اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم.
ميداني چطور اين كار را ميكنم؟
اول تكه اي فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود.
بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم
تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم.
بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد.
فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد.
بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم.
يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
"گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد.
حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد.
ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
"ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد.
ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت
احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد.
اما تنها چيزي كه مي خواهم اين است:
"خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم.
با هر روشي كه مي پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده،
اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي فايده پرتاب نكن."
یا علی...

امشب جلسه فرهنگي مهمي در پيش است . همه كارشناسان ، دور هم جمع اند .
قابيل : مخترع قتل هاي برادرانه .
شداد : معمار بهشت هاي نديده و نشنيده .
نمرود : سردار جنگ هاي پيشرفته با خدا و فرشتگان .
فرعون : خداي مصر ؛ خدايي كه با بندگانش سرِ جنگ داشت .
امشب جلسه فرهنگي مهمي در پيش است . همه فكر مي كنند و حرف مي زنند . در مورد اين كه چگونه خدا را در سياهچال هاي مخوف ، زنداني كنند .
در مورد اين كه چگونه حكم اعدام جبرييل را صادر كنند .
جلسه به طول مي انجامد . همه خسته هستند . نيمه هاي شب ، در باز مي شود و ابن ملجم وارد مي شود . لبخندي بر لب دارد . در مردمك چشم هايش شيطان جريان دارد . افراد جلسه ، چشمشان به ابن ملجم و لبخند پيروزمندانه او مي افتد . خستگي شان در مي رود .
بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان ما
In the name of Allah
إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
ما[ قرآن را ]در شب قدر نازل کردیم .
the Beneficent, the Merciful . Lo! We revealed it on the Night of Power
وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ
و از شب قدر، چه آگاهت کرد.
Ah, what will convey unto thee what the Night of Power is!
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ
شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است.
The Night of Power is better than a thousand months.
تَنَزَّلُ الْمَلاَئِکَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِن کُلِّ أَمْرٍ
در آن[ شب ]فرشتگان ، با روح ، به فرمان پروردگارشان ،
براى هر کارى[ که مقرر شده است ]فرود آیند،
The angels and the Spirit descend therein, by the permission of their Lord, with all decrees.
سَلاَمٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
[آن شب ]تا دم صبح ، صلح و سلام است.
That night is) Peace until the rising of the dawn )
از طلب بر آمدم به طرب یا علی مدد
مدح تو آمدم دوباره به لب یا علی مدد
اینگونه نیست مگر که تو را وصف میکنند
ای شاه نان خشک و رطب یا علی مدد
میسوزم از فراق و وصالم بسوزدم
ذکرم میان سوزش تب یا علی مدد
نامت سماع میکند اندر دهان علی
از بانگ صبح تا دل شب یا علی مدد
اینک منم که دست به زانوی کودکی
برخاستم به نام شاه عرب یا علی مدد
ای میر شب امیر دلم روح نصرتم
ساقی نگفت جز به ادب یا علی مدد
یا علی ...
حكايتي زيبا :
يك استاد با شاگردانش به صحرائي رفتند و در راه به آنها گفت كه : بايد هميشه به خدا اعتماد كنند ؛ چون او از همه چيز آگاه است ؛ شب فرا رسيد و آنها تصميم گرفتند كه اطراق كنند ؛ استاد خيمه را بر پا كرد و به شاگردان گفت كه ميبايست اسبها را به سنگي ببندند و سپس يكي از شاگردان را فرستاد تا اين كار را بكند و شاگرد وقتي به سنگي رسيد و با خود گفت : استاد ميخواهد مرا آزمايش كند و اگر او مي گويد خدا از همه چيز آگاه است پس نيازي نيست من اسبها را ببندم و او خودش مراقب اسبهاست ؛ استاد ميخواهد بداند كه من ايمان و توكل دارم يا نه!!!
سپس بجاي بستن ؛ شروع كرد به خواندن دعا و افسارها را به خدا سپرد .
صبح وقتي بيدار شدند ؛ اسبها رفته بودند ؛ شاگرد كه نا اميد و ناراحت بود ؛ نزد استاد رفت و شكايت كرد و گفت : ديگر هيچ وقت حرف او را قبول ندارم ؛ چون خداوند از هيچ چيز مراقبت نميكند و فراموش كرد كه از اسبها مراقبت كند و استاد جواب داد :
تو اشتباه ميكني !!!!! خداوند مي خواست از اسبها نگهداري كند ولي براي اينكار نياز به دستان تو داشت تا افسارها را به سنگ ببندي .
در اين ايام مبارك و ميهماني بزرگ ؛ از همگي شما خوبان ؛ درخواست مينمايم كه بنده را دعا بفرمائيد و انشالله خداوند مشكل همه حاجت منداني كه دست نياز بسوي پروردگار داشته را مرتفع گرداند .
برادر كوچك شما بزرگواران : مجيد
بسم الله الرحمن الرحیم
غروب ادینه دران بالا، گفتگو بودبا پدر
بوسه ای بر سنگ مزارش
وقطرات اشکی که به گونه دوید
گرم وشور
***
وباد پیچیده بود در عطر شقایقها
وگلهای وحشی بر دشت مزارش
با شبنم غروبی ،انگار گریه می کردن
ان سوتر مادری ،اشکش را به خدا نشان می داد.
***
ستیغ کوه روبرو
دلاوری از خطه سبز تنان را بر سر دست داشت .
تک درختی نازنین غرق در غروب نارنجی افتاب
ومن با حیرت به این زیبای ایستاده می نگریستم .
***
ودر پایان
نجوای من بود دران جنگل غم واندوه
اسلام علی اهل لا اله الاالله
من اهل لا اله الله
یا اهل لا اله الاالله
بحق لا اله الا الله
کیف وجدتم قول لا اله الاالله
.....................
هاتفی آواز داد که ای بايزيد ! ...
تو طاقت ما نداری .
گفتم : مراد من اين است .
به گوش من آمد که يافتی . يافتی .
و گفت : کمال رضای من از او تا حدی است که اگر بنده ای را جاويد به عليين برآرد
و مرا به اسفل السافلين جاويد فرو برد من راضيتر باشم از آن بنده .
پرسيدند که بنده به درجه ی کمال کی رسد ؟
گفت : چون عيب خود را بشناسد و همت خلق برآرد ،
آنگاه حق او را بر قدر همت وی و به قدر دوری از نفس خود به خودش نزديک گرداند .
گفتند : ما را زهد و عبادت می فرمايی و تو زيادت زهد و عبادت نمی کنی .
شيخ نعره ای زد و گفت : زهد و عبادت از من شکافته اند .
پرسيدند : راه به حق چگونه است ؟
گفت : تو از راه برخيز که به حق رسيدی .
گفتند : به چه به حق توان رسيد ؟
گفت : به کوری و کری و گنگی .
گفتند : بسيار سخنهای پيران را شنيدیم .
هيچ سخن عظيمتر از آن سخن تو نيست .
گفت : ايشان در بحر صفای معاملت گفتند ،
و من از بحر صفای منت می گويم .
ايشان آميخته می گويند ، من خالص می گويم .
آميخته آميخته را پاک نکند .
ايشان گفتند تو و ما ؛ و من می گويم تو بر تو .
يکی وصيت خواست .
گفت :بر آسمان نگر!
نگه کرد گفت : می دانی که اين که آفريده است ؟
گفت : دانم .
گفت : آنکس که آفريده است هرجا که باشی بر تو مطلع است.
از او برحذر باش.
يکی گفت : اين طالبان از سياحت نمی آسايند .
گفت : آنچه مقصود است ، مقيم است نه مسافر .
مقيم را طلبيدن محال بود در سفر .
گفتند : صحبت با که داريم ؟
گفت : آنکه چون بيمار شوی تو را بازپرسد و چون گناهی کنی توبه پذيرد ،
و هرچه حق از تو داند از او پوشيده نماند .
يکی گفت : چرا امشب نماز نمی کنی ؟
گفت :مرا فراغت نماز نيست .
من گرد ملکوت می گردم .
و هرکجا افتاده ای است دست او می گيرم .
يعنی کار در اندرون خود می کنم .
گفتند : بزرگترين نشان عارف چيست ؟
گفت :آنکه با تو طعام می خورد و از تو می گريزد و ازتو می خرد و به تو می فروشد
و دلش در حضاير قدس پشت به بالش انس بازنهاده باشد .
و گفت : عارف آن است که در خواب جز خدای نبيند
و با کس جز از وی موافقت نکند و سر خود جز با وی نگشايد .
پرسيدند از امر به معروف و نهی از منکر .
گفت : در ولايتی باشيد که در وی امر به معروف و نهی از منکر نباشد
که هردو در ولايت خلق است .
در حضرت وحدت نه امر معروف است و نه نهی منکر باشد .
گفتند : مرد کی داند که به حقيقت معرفت رسيده است ؟
گفت : آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق ،
و باقی شود بر بساط حق بی نفس و بی خلق .
پس او فانی بود باقی و باقی ی بود فانی و مرده ای بود زنده
و زنده ای بود مرده و محجوبی بود مکشوف و مکشوفی بود محجوب .
شيخ را گفتند : سهل عبدالله در معرفت سخن گويد .
گفت : سهل برکناره دريا رتفه و در گرداب افتاده .
گفتند : ای شيخ ! آنکه در بحر غرق شود ، حال او چون بود ؟
گفت :از آنجا که ديدار خلق است ناپروای هردو کون بود و بساط
گفت و گوی درنوردد که من عرف الله کل لسانه .
گفتند :درويشی چيست ؟
گفت :آنکه کسی را در کنج دل خويش پای به گنجی فرو شود
و آن را رسوای آخرت گويند ، در آن گنج گوهری يابد ، آن را محبت گويند .
هرکه آن گوهر يافت او درويش است .
گفتند :مرد به خدای کی رسد ؟
گفت :ای مسکين ! هرگز رسد .
گفتند : به چه يافتی آنچه يافتی !
گفت :اسباب دنيا راجمع کردم و به زنجير قناعت بستم و در منجنيق صدق نهادم وبه دريای نااميدی انداختم .
گفتند :عمر تو چند است ؟
گفت : چهار سال .
گفتند :چگونه ؟
گفت :هفتاد سال بود تا در حجب دنیا بودم
اما چهارسال است تا او را می بينم ،
چنانکه مپرس ، و روزگار حجاب از عمر نباشد .
احمد خضرويه شيخ را گفت به نهايت توبه نمی رسم .
شيخ گفت : نهايت توبه عزتی دارد و عزت صفت حق است .
مخلوقی که به دست تواند آوردن؟
پرسيدند از نماز .
گفت : پيوستن است و پيوستن نباشد . مگر بعد از گسستن .
گفتند :راه به خدای چگونه است ؟
گفت :غايب شو از راه و پيوستی به الله .
گفتند : چرا مدح گرسنگی می گويی ؟
گفت : اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ربکم الاعلی نگفتی .
و گفت : هرگز متکبر بوی معرفت نيابد.
گفتند :نشان متکبر چيست ؟
گفت : آنکه در هژده هزار عالم نفسی بيند خبيثتر از نفس خويش .
گفتند : بر سر آب می روی؟
گفت : چوب پاره ای بر آب برود .
گفتند : در هوا می پری؟
گفت : مرغ در هوا می پرد .
گفتند : به شبی به کعبه می روی ؟
گفت : جادوی در شبی از هند به دماوند می رود .
گفتند : پس در کار مردان چيست ؟
گفت : آْنکه دل در کس نبندد به جز خدای .
گفتند : در مجاهده ها چون بودی ؟
گفت : شانزده سال در محراب بودم و خود را چون زن حايض ديدم .
و گفت : دنيا را سه طلاق دادم و يگانه را يگانه شدم . پيش حضرت بايستادم ، گفتم : بارخدايا ! جز از تو کس ندارم و چون تو را دارم همه دارم .
چون صدق من بدانست .
فضل که کرد آن بود که خاشاک نفس از پيش من برداشت .
و گفت : حق تعالی امر و نهی فرمود .
آنها که فرمود او را نگاه داشتند خلعت يافتند و بدان خلعت مشغول شدند
و من نخواستم از وی جز وی را .
و گفت : چندان يادش کردم که جمله خلقان يادش کردند
تا به جايی که ياد کرد من ياد کرد او شد .
پس شناخت او تاختن آورد و مرا نيست کرد .
دگر باره انداختن آورد و مرا زنده کرد .
و گفت : پنداشتم که من او را دوست می دارم .
چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود .
و گفت : هرکسی در دريای عمل غرقه گشتند و من در دريای برغرقه گشتم .
يعنی ديگران رياضت خود ديدند و من عنايت حق ديدم .
و گفت : مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتيم که هرگز نميرد . همه به حق گويند و من از حق گويم .
لاجرم گفت هيچ چيز بر من دشوارت از متابعت علم نبود ،
يعنی علم تعليم ظاهر ...
چنان كه حضرت صادق (عليه السلام) از پدرانش از اميرالمؤمنين(عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت مى كند :
چهار نفر دعايشان رد نمى شود ، و درهاى آسمان به روى دعايشان باز است و دعايشان تا عرش انتقال مى يابد :
دعاى پدر براى فرزندش ، دعاى ستمديده بر ضد ستمكارش ، دعاى عمره دار تا به وطنش باز گردد ، دعاى روزه دار تا افطار كند
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم

گفتی: ... فَإِنِّي قَرِيبٌ...
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ...
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی

گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ...
.:: پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟

گفتی: أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...
.:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟

گفتی: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا…
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟

گفتی: وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ...
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم

گفتی: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ...
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك

گفتی: أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ...
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟

گفتی:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
منبع : سایت تبیان
هر وقت خواستی پارچه ای بخری ، آن را در دست مچاله كن و بعد رهايش كن ؛ اگر چروك برنداشت جنس خوبی دارد .
حال آدم ها هم همين طور هستند . آدم هايی كه بر اثر فشارها و مشكلات شيوه ، اخلاق و رفتارشان عوض می شود و چروك برمی دارد ، اينها جنس خوبی ندارند .
و جنس پيامبر جنس خوبی بود . از اين رو می فرمود : هيچ پيامبری به قدر من اذيت نشد و آزار نديد . اما همين پيامبر هيچ گاه خم به ابرو نياورد . هيچ گاه شيوه و شخصيتش تغيير نكرد ؛ چون شخصيت او با نخ آيات قرآن بافته شده بود .
محمد(ص) آمیخته ای است از انبیا اما چیزی فراتر،
به گستردگی این دنیای فانی و آن دنیای جاوید.
نوح(ع) با جهانیان برآشفت، آنها را نفرین کرد و گفت:
"خدایا بر زمین از کافران جنبده ای باقی نگذار"
موسی(ع) از مردم گسست و به کوه رفت و چهل شبانه روز خلوت گزید
و چون بازگشت بنی اسرائیل به گوساله پرستی افتاده بودند.
مسیح(ع) ترک زندگی کرد و تجرد اختیار کرد و رسم رهبانیت گزید
اما محمد(ص) دشمنان خویش را دعا می کرد که خدایا قوم مرا هدایت کن.
محمد(ص) فرمود:
" در خلوت مباش و فرد باش.
زن بخواه و مجرد باش.
در جمعیت باش و تنها باش"...
و این است آن گوهر ناب
که چیزی فراتر است از همه انبیا.