راستی الان فوتبال فرانسه و پرتغال داره پخش میشه . بابام بنده خدا جلسه داره .خیلی دلش می خواست فوتبالو ببینه .![]()
من شنیدم جلسه های مهم اداره هارو تو زمان پخش فوتبال جام جهانی نمیذارن ![]()
ولی تو شهرک ما اومدن برای رفع مشکلات شهرک تو این ساعت جلسه گذاشتن![]()
بابام که داشت می رفت دیدم داره غر میزنه
و میگه الان وقت جلسه س؟ بعد هم به خودش امید می داد می گفت .فکر نمیکنم کسی بیاد زود بر می گردم.
ولی تا حالا بر نگشته. می تونم حدس بزنم بر گرده چه حالی داره![]()
بمیرم الهی
بابام بنده خدا کم تو خونه س و کم میتونه استراحت کنه .امشب هم که زودتر اومده بود تا یه کم استراحت کنه و بعد بتونه فوتبال ببینه اینجوری شد![]()
من هم دوست دارم فرانسه ببره هم دوست دارم پرتغال ببره .آخه بازیکن های هر دو تیمو دوست دارم .مخصوصا تی یری هانری که شنیدم مسلمون شده .
الان که دارم اینو مینویسم زیدان یه
زد (البته تو پنالتی)![]()
خوب من برم بقیه بازی رو ببینم![]()
![]()
یک آواز می تواند بانی لحظه ای باشد
یک گل می تواند بر انگیزنده ی رویایی باشد
یک درخت می تواند سرآغاز پیدایش جنگل باشد
یک پرنده می تواند پیام آور بهار باشد
یک فشار دست می تواند دوستی به دنبال داشته باشد
یک رای می تواند سر نوشت ملتی را عوض کند
شعاعی از نور آفتاب می تواند اتاقی را روشن کند
یک شمع می تواند سیاهی را در به در کند
یک گام می تواند آغازگریک سفر دورودراز باشد
یک کلمه می تواند آغازگر یک دعا باشد
یک نوازش می تواند نشان دهنده ی مهر و محبت باشد
یک زندگی می تواند تحولی ایجاد کند
می بینی که همه و همه به تو بستگی دارد!
از قالب وبلاگ خسته شده بودم گفتم عوضش کنم .دیدم رنگ نوشته هاش تو سرمه ای معلوم نیست.
مامانم نشست خیلیهاشو برام عوض کرد . با اینکه خسته بود اما به من کمک کرد
خیلی دوسش دارم .همیشه دلش میخواد به همه کمک کنه
اگه مادرم نبود من بلد نبودم وبلاگ بنویسم
عوضش من هم بهش قول دادم تو تابستون حسابی کتابهای مفید بخونم.
خدا همه مادرهارو برای بچه هاشون نگه داره مامان منو هم برای من
آمین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این گل هم تقدیم به مادر گلم![]()

این خونه هم تقدیم به مادرم ![]()


آن مرد از زدن کودک ایستاد و گفت :(( تو چه می گویی ای رهگذر؟ پرسیدی من چرا این کودک را می زنم؟ ولی من اصلا این کودک را نمی زنم !))
مرد رهگذر گفت :(( چرا دروغ می گویی و بیراه می روی؟ صدای ناله های این کودک به کوچه هم می آمد. من با این دو چشم خویش دیدم که داشتی او را بی رحمانه با ترکه می زدی. آن وقت می گویی که اصلا او را نمی زدی؟))
گفت چندان آن یتیمک را زدی
چون نترسیدی ز قهر ایزدی
مرد لبخندی زد و نگاهی مهر آمیز به کودک انداخت. سپس رو کرد به رهگذر و گفت :(( نه! تو اشتباه می کنی. من اصلا این طفل را با ترکه نمی زدم.تو حتما به خطا چنین پنداشتی.!))
گفت او را کی زدم؟ای جان و دوست
من بر آن دیوی زدم کو اندر اوست
رهگذر از حرف آن مرد به فکر فرو رفت. تا کنون به چنین نکته ای نیندیشیده بود. مرد ادامه داد که گوش کن تا روشن تر بگویم.:
بر نمد چوبی که آن را مرد زد
بر نمد آن را نزد بر گزد زد
مادر ار گوید((تو را مرگ تو باد))
مرگ آن خود خواهدو مرگ فساد
رهگذر از شنیدن حرف های مرد به فکر فرورفت و فهمید که او راست می گوید و کودکش را نمی زده است. مرد ادامه داد :(( آری من کودکم را نمی زدم. من او را چون دوست می دارم خوی بدش را می زنم تا از او دور شود)).
مثنوی مولوی/ بازنویس جعفر ابراهیمی /نشر پیدایش
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
روزی بود روزگاری بود .
در روستایی مردی بود که یک گاو شیرده داشت. این گاو هر روز شیر فراوان به صاحبش می داد. مرد روستایی گاوش را بسیار دوست می داشت. او هر روز گاوش را برای چرا به صحرا می برد. گاو تا می توانست از علفهای تازه ی صحرا می خورد. شامگاهان مرد روستایی با گاوش از صحرا برمی گشت و گاو را به طویله می برد و کنار آخور می بست. روزی از روزها وقتی از صحرا برگشت و گاوش را کنار آخور بست با خیال راحت رفت ودر خانه نشست. از قضای روزگار آن شب شیری از صحرا آمدو یکراست وارد طویله ی مرد روستایی شد. گاو شیرده را خورد و خود بر جای گاو ایستاد.نیمه های شب مرد روستایی صدایی از طویله شنید. گویا صدای خرناس شیر بود که در طویله خفته بود. برخاست و به طویله رفت. طویله کاملا تاریک بود. مرد روستایی اما با چشم بسته نیز همه جای طویله را می شناخت . او آن شب کورمال کورمال رفت و با مالیدن به اطرافش گاو را پیدا کرد.
روستایی شد در آخور سوی گاو
گاو را می جست شب آن کنجکاو
دست می مالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
مرد روستایی همچنان دست بر اعضای مختلف شیر می مالید به گمان اینکه دست بر اعضای گاوش می مالد. شیر خنده اش گرفت ودر دل خود .....
گفت شیر:(ار روشنی افزون شدی
زهره اش بدریدی و دل خون شدی!
این چنین گستاخ زآن می خاردم
کو در این شب گاو می پنداردم
آری روستایی بیچاره که در دل شب مثل کوری بود که کورکورانه دنبال گاوش می گشت و نمی دانست که شیر را به جای گاو گرفته است. لابد چشم عقل دلش نیز کور بود که نمی توانست با دست مالیدن بر اعضای شیر او را از گاوش تمیز دهد.
آنچه چشم است آنکه بیناییش نیست
زامتحانش جز که رسواییش نیست
از کتاب مثنوی مولوی / نشر پیدایش

سه شنبه تصمیم گرفتم از روی کتاب آشپزی یک چیز آسون درست کنم
که به اسم حریره سیب برخورد کردم.
می خوام این دسر را به شما هم یاد بدم
پس بنویسید و حتما درست کنید
مواد لازم:
شیر دو فنجان
آرد برنج دو قاشق غذاخوری
سیب متوسط دو عدد
شکر دو قاشق غذاخوری
دارچین
دو قاشق چایخوری
طرز تهیه
آرد برنج را با کمی شیر خیس می کنیم وبعد شیر را کم کم ریخته بهم می زنیم طوریکه گلوله گلوله نشود.
سیب ها را پوست کنده و توی شیر رنده می کنیم و شکر را اضافه می نماییم مخلوط را روی حرارت آنقدر بهم می زنیم که سیب ها پخته و مثل فرنی شود بعد آن را توی کاسه ها ریخته و رویش را با دارچین تزئین می کنیم.
امام صادق علیه السلام فرمودند : اسرار خویش را به کسی مگو ؛ زیرا سینه ای که از حفظ راز خود به ستوه آید و بنالد؛ نمیتوان از بیگانگان انتظار حفظ آن را داشت .
ماخذ : نشریه پنجره باز _ چ بهمن 1373
به استاد گفتم: هيچ وقت نديدهام از كسى عيبجويى كنيد.
استاد خنديد و گفت:
راستش از روزى كه در عيبهاى خود دقيق شدهام، هيچ وقت فرصتى براى عيبجويى از ديگران پيدا نكردم!

بیا یه لحظه فکر کن تو مسافر این قطاری و تو همون مسافری هستی که سرشو از پنجره قطار
بیرون اورده و داره آخرین لحظات بودنشو نگاه می کنه , خب اونموقع بزرگترین آرزوت چیه ؟
بزرگترین غصه ات چیه ؟ بزرگترین خواسته ت چیه ؟ چند تا کار ناتموم به ذهنت خطور می
کنه که آرزو می کردی ای کاش تمومش کرده بودی ؟ چند تا آدم از جلوی چشمات می گذره که
آرزو می کردی وقت بود تا یه جور دیگه نگاشون می کردی و یه طور دیگه دوسشون داشتی ؟ چند تا کار ناتموم , چند تا حرف نگفته , چند تا راه نرفته برات می مونه ؟
تو اومده بودی تا یه گوشه ای از این دنیا رو با اندیشه خودت , عشق خودت , حس خودت
بسازی . اصلا ساختی ؟ خب چی ساختی ؟ یه جور ساختی که توی ذهن بقیه آدما بمونه ؟ اصلا
خوب زندگی کردی ؟ آدما بیشتر خنده هاتو دیدن یا نه کارت این بود با احساساتت اونقدر ور بری
که اشکشونو در بیاری ؟
بعد از رفتنت دل چند نفر برات تنگ می شه ؟ چند نفر می گن جاش خالیه ؟ چند نفر می گن کاش
بیشتر پیش ما بود ؟
کاش هیچ وقت یادت نره توی دستای تو یه گنج بزرگ پر از لحظات ارزشمند بودنه که اگه تو
بخوای و فقط اگه تو بخوای می تونه یه لحظه از اونا یه کاری با زندگیت بکنه که نه تنها آدمهای
روی زمین که فرشته های آسمونم به حالت غبطه بخورن ...خب دیگه حالا یه نفس راحت بکش
چون تو مسافر اون قطار نیستی اما معلوم هم نیست بیشتر از اونا وقت برای زندگی داشته
باشی ... پس تا وقت هست زندگی کن ...
التماس دعا.
رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد:
كسي كه مؤمني را اذيت كند خدا او را اذيت نمايد، و كسي كه مؤمني را اندوهگين كند خدا او را اندوهگين نمايد.
تو خونه مون کتاب زیاده . دو هزار جلدی باید باشه شاید هم بیشتر.فقط اینو میدونم که تو خونه مون جا نمیشد .همه ش . انباریمونو که طیقه پنجم یعنی آخرین طبقه خونه ها مونه . یه انباری هفده متری توش قفسه های کتابامونه و مامانم بنده خدا نمیتونه زیاد چیزی توش بذاره. البته فکر نمیکنم دیگه چیز اضافه ای داشته باشیم . چون تا اتفاقی میفته مثلا زلزله یا سیل .یا... ما کلی از لباسامون غیب میشه یا وسایل خونه مون .سریع می فهمیم کار مادرمونه
.گاهی دادشم .که یه چیزی ازش گم میشه یا نمیتون پیدا کنه . بلند بلند از تو اتاقش می پرسه : مامان .جدیدا جایی سیلی یا زلزله ای اومده؟
مامانم اوایل که نمیدونست منظورش چیه جواب میداد نمیدونم . حالا چرا یه دفعه این سوالو پرسیدی ؟ اونوقت دادشم جواب میداد: آخه شلوارمو هر چی میگردم پیدا نمیکنم
تازه مامانم متوجه میشد موضوع چیه
بعد میومد پیدا می کرد بهش میداد .کلی میخندید از شوخی داداشم.
خوب از انباری رسیدم به اینجا .اینارو نمیخواستم بگم . می خواستم بگم که یه سری از کتابهایی که زیاد داریم کتابهای دکتر شریعتیه.نمیدونم چرا خوشم نمیاد وقتی میبینم سیگار دستشه تو عکسها![]()
اما پدر و مادرم میگن که مرد بزرگی بوده . یه بار مادرم یه کتابی خونده بود از همسرش خیلی ناراحت بود . بعضی وقتها تیکه تیکه از زندگیشو برامون تعریف می کرد. الان یادم نیست اسم کتاب چی بود اما همسر دکتر شریعتی نوشته بود مثل اینکه
امروز یه قسمت از وصیتنامه دکتر شریعتی ر مامانم داد بخونم . قشنگ بود گفتم برایتون بذارم تو وبلاگ:
براش فاتحه بخونید
فرزندم! تو مي تواني" هر گونه بودن" را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابي بايد انسان بودن نيزهمراه باشد وگرنه ديگر از آزادي و انتخاب، سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خدا است و انسان و ديگر هيچ کس، هيچ چيز، انسان بودن يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد( به خود و جهان) و مي آفريند( خود را و جهان را) و تعصب مي ورزد و مي پرستد و انتظار مي کشد و هميشه جوياي مطلق است. جوياي مطلق . اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيتهاي روزمره زندگي و خيلي چيزهاي ديگر به آن صدمه مي زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري همه دارد پايمال مي شود انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ مي شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي کند. تو هر چه مي خواهي باشي باش، اما... آدم
باش.
اینم یه عکس از ایشون:

به گزارش خبرگزاري آسوشيتدپرس از سنگاپور، "آه منگ"، مشهورترين اورانگوتان ماده باغوحش سنگاپور است كه تصاوير چهرهي پرازچين و چروكش برروي آگهيهاي جهانگردي در سراسر اين كشور فروخته ميشود و به خاطر شهرتي كه دارد تاكنون با خارجيان مشهوري ازجمله "چارلز" وليعهد انگليس دست داده است.
اين اورانگوتان مشهور كه پيرترين ميمون درقفس نيز محسوب ميشود، در سال ، ۱۹۹۲جايزه "سفير ويژه جهانگردي را از سوي هيات جهانگردي سنگاپور دريافت كرد.
براساس اين گزارش، دوستداران اين اورانگوتان روز يكشنبه براي عكس گرفتن با اين ميمون ۴۷ساله مجبور شدند در صفهاي طولاني بايستند.
گفتني است كه اميد به زندگي در اورانگوتانها ۵۰سال ميباشد.

براي برقراي رابطه بهتر چه بايد كرد؟

غيبت، ارتباطي است كه بر ديگران آسيب مي رساند و زندگي ها را خراب مي كند. آبروي افراد را مي برد، بين خانواده ها اختلاف و شكاف ايجاد مي كند و دوستي ها را به هم مي زند.
موهبت كلام بسيار با ارزش است ولي به نحوه استفاده آن بستگي دارد.
آيا دوست داريد با صحبت هايتان به جاي ناراحت كردن ديگران ، آنان را آرام كنيد؟
به جاي آسيب رساندن، درمان كننده باشيد؟ به جاي سوزاندن و خراب كردن سازنده باشيد؟ پس روش هاي زير را امتحان كنيد:
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا می شکند
ازتون معذرت می خوام که این چند روز برای مطلب گذاشتن کم وقت گذاشتم. آخه حوصله ام سر رفته چون مدرسه ها تموم شده!!
حتما توی دلتون به من میگین ( چه ادای بچه مثبتهارو در میاره !!)
در جواب باید بهتون بگم : نه ! دلم برای دوستامم تنگ شده.همینطور برای کلاسمون.
اگر اجازه بدید نمی خوام زیاد حرف بزنم .پس باهاتون تا مطلب بعدی خداحافظی می کنم.![]()
![]()