تبليغاتX
سیب سبز

سیب سبز

 

برقی از غیب بجست ،
همه عالم را سرگشته کرد ،
و دلها را زیر و زبر کرد ،
و عقلها را رقم حیرت بر زد ،
و جانها را داغ برنهاد ،
و به غیب باز شد...


"شیخ احمد سمعانی"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نارایانا  | 

 

 

در سینه ام مدام
 تو را آه می کشم
ای بغض بیگناه
  جرم تو چیست
                  اینکه
                   درونم
صدها هزار سال است
محبوس مانده ای؟

از وبلاگ : میعادرلجن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطیما  | 

 

                                                  

    مادر موسی، چو موسی را به نیل .. در فکند، از گفته‌ی رب جلیل .. خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه .. گفت کای فرزند خرد بی‌گناه .. گر فراموشت کند لطف خدای .. چون رهی زین کشتی بی ناخدای .. گر نیارد ایزد پاکت بیاد .. آب خاکت را دهد ناگه بباد .. وحی آمد کاین چه فکر باطل است .. رهرو ما اینک اندر منزل است .. پرده‌ی شک را برانداز از میان .. تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی

سطح آب از گاهوارش خوشتر است .. دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است .. رودها از خود نه طغیان میکنند .. آنچه میگوئیم ما، آن میکنند .. نسبت نسیان بذات حق مده .. بار کفر است این، بدوش خود منه .. به که برگردی، بما بسپاریش .. کی تو از ما دوست‌تر میداریش .. نقش هستی، نقشی از ایوان ماست .. خاک و باد و آب، سرگردان ماست .. ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند .. عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند .. موج، از هر جا که راهی یافت ریخت .. هر چه بود از مال و مردم، آب برد .. زان گروه رفته، طفلی ماند خرد .. طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت .. بحر را چون دامن مادر گرفت .. موجش اول، وهله، چون طومار کرد .. تند باد اندیشه‌ی پیکار کرد .. بحر را گفتم دگر طوفان مکن .. این بنای شوق را، ویران مکن .. در میان مستمندان، فرق نیست .. این غریق خرد، بهر غرق نیست .. صخره را گفتم، مکن با او ستیز .. قطره را گفتم، بدان جانب مریز .. امر دادم باد را، کان شیرخوار .. گیرد از دریا، گذارد در کنار .. سنگ را گفتم بزیرش نرم شو .. برف را گفتم، که آب گرم شو .. صبح را گفتم، برویش خنده کن .. نور را گفتم، دلش را زنده کن .. لاله را گفتم، که نزدیکش بروی .. ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی .. خار را گفتم، که خلخالش مکن .. مار را گفتم، که طفلک را مزن .. رنج را گفتم، که صبرش اندک است .. اشک را گفتم، مکاهش کودک است گرگ را گفتم، تن خردش مدر .. دزد را گفتم، گلوبندش مبر.. بخت را گفتم، جهانداریش ده .. هوش را گفتم، که هشیاریش ده .. تیرگیها را نمودم روشنی .. ترسها را جمله کردم ایمنی .. ایمنی دیدند و ناایمن شدند .. دوستی کردم، مرا دشمن شدند .. کارها کردند، اما پست و زشت .. ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت .. تا که خود بشناختند از راه، چاه .. چاهها کندند مردم را براه .. روشنیها خواستند، اما ز دود .. قصرها افراشتند، اما به رود .. قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس ..

 

              ما که دشمن را چنین میپروریم

          دوستان را از نظر ، چون میبریم

 

                     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی  | 

 

 

 

از هر چه گذشت و از هر چه هنوز نیامده است ، اندیشه مکن و نقد وقت را باش.

 
 "ذوالنون مصری"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نارایانا  | 

 

 

 

سبحان الله! همه فدای آدمی! و آدمی فدای خویش!


"شمس تبریزی"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نارایانا  | 

 

 

مجنون صفتی باید ، اولاً ، تا در دام لیلی تواند افتاد.


"عین القضات همدانی"

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نارایانا  | 

 

 

 

نه هر که راه یابد ، به منزل رسد.

 "مستملی بخاری"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نارایانا  |